خسته ام...
خسته از جنس قلابی آدم ها....
خسته از نگاه ها... خسته از نیرنگ نگاه ها
خسته از خستگی...
سفر می کنم به حوالی خانه دوست در دلم ...
چقدر زیاد است کوله باری از حرف هایت ،رازهایت، غم هایت، که در کنج دلم نگه داشتم
وچه بی صدا دردل...تنهای تنها... برای همیشه... تشییعشان کردم
تا شاید نبینند... نخوانند... نشننود...
حرف هایت را...
رازهایت را...
غم هایت را...
حتی از نگاهم...
راه می روم با خودم...
گام هایم را تند تند برمیدارم تا شاید کوچه های ناباوری ام به انتها برسد...
واژه ها را کنار هم می چینم
واژه ها همچون آسمان بارانیست...
آسمان چه شاعرانه می بارد و من، ناباورانه، چشم هایم می بارد
باز ... دلم نگران توست...
می ترسم... ترسم از اینکه شاید نفس کم بیاوری
آن زمان که زیر آب دلم را می زنی...
نفسی تازه کن ... مطمئن باش نگاهت نمی کنم

باز واژه ها را كم آورده ام
گويي واژه ها در ته گلو گرفتار بغض سنگين اند،
خسته ام...
سیگار پشت سیگار
به صبح رسیده ام...
واینبار سیگارم را نه بر لبه همان فنجان قهوه های تلخ
بر پشت دستم خاموش می کنم تا داغش نشانی باشد برای هرگز...

خرید ساعت مچی