nothing |
|||||||||||||||||
پنج شنبه 5 بهمن 1391برچسب:, :: 19:41 :: نويسنده : master
9 ورزش ضد استرس
9 ورزش ضد استرس 1- کشش جانبی 2- کشش لگن و باسن ادامه مطلب ... چهار شنبه 4 بهمن 1391برچسب:, :: 21:39 :: نويسنده : master
چهار شنبه 4 بهمن 1391برچسب:, :: 21:13 :: نويسنده : master
زمان مکالمات تلفنی پسر به پسر = ۰۰:۰۰:۵۹ مادر به پسر = ۰۰:۱۰:۳۰ پدر به پسر = ۰۰:۰۲:۳۶ پسر به دختر = ۰۱:۱۵:۰۱ دختر به دختر = ۰۰:۲۹:۵۹ دختر به پسر = ۰۰:۰۰:۰۵ خرید ساعت مچیچهار شنبه 4 بهمن 1391برچسب:, :: 20:31 :: نويسنده : master
با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند خرید ساعت مچیادامه مطلب ... خداوندا دوستانی دارم که روزگار ، فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند ، اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است ، دوستانی که رسمشان معرفت ، کردارشان جلای روی و یادشان صفای دل است ، پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند ، پر کن دستشان را از آنچه که در مرام خدایی توست چهار شنبه 4 بهمن 1391برچسب:, :: 16:11 :: نويسنده : master
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادرپسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد! خرید ساعت مچی سه شنبه 3 بهمن 1391برچسب:, :: 12:28 :: نويسنده : master
یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند :
تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم !
اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم !
شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم !
سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند
.
.
.
.
.
.
آبادانی قهوه خود رو هم زد. خیلی با حوصله قاشق رو روی میز گذاشت،
یه کم قهوه خورد، یه نگاهی به اونها انداخت و با آرامی گفت:
نمیفروشم....!!!
سه شنبه 3 بهمن 1391برچسب:, :: 12:25 :: نويسنده : master
رییس شركت به منشی گفت كارهات و بکن میخواییم 1 هفته بریم مسافرت منشی زنگ زد به شوهرش گفت : 1 هفته باید برم ماموریت كاری شوهرش زنگ زد به دوست دخترش گفت خودت و آماده كن 1 هفته باید بیایی پیشم خونمون دوست دخترش : زنگ زد به شاگردش چون معلم خصوصی بود گفت 1 هفته مرخصی شاگرد زنگ زد به پدر بزرگش گفت این هفته من كلاس ندارم بریم بیرون بگردیم و هوا خوری پدربزرگ : زنگ زد قرارش با منشی شركتش واسه مسافرت كنسل كرد! درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |